مصاحبه ها

1396/6/5 يكشنبه

مصاحبه با همسر شهید سرتیپ دوم پدافند نظامعلی ملکی

شهید سرتیپ دوم نظامعلی ملکی در سال 1330 هجری شمسی در یک خانواده مذهبی در شهرستان اراک دیده به جهان گشود. وی پس از گذراندن تحصیلات...

 

شهید سرتیپ دوم نظامعلی ملکی در سال 1330 هجری شمسی در یک خانواده مذهبی در شهرستان اراک دیده به جهان گشود. وی پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه در آزمون دانشگاه افسری پذیرفته شد و در سال 1350 در رشته افسر کنترل شکاری مشغول به تحصیل شد و به استخدام بخش پدافندی نیروی هوایی درآمد. شهید بزرگوار ملکی پس از پایان تحصیلات دانشگاه افسری، نسبت به تخصص خود جذب یگانهای عملیاتی شد ولی اوج شکوفایی و بازدهی کاری شهید، مقارن و مصادف شد با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران؛ خدمت در مناطق تبریز، همدان و آبدانان بیشترین بهره روی کاری و تجربه اندوزی را برای وی به همراه آورد. شهید ملکی پس از قبولی و به پایان رساندن دوره دافوس به منطقه پدافند هوایی همدان و سایت رادار سوباشی منتقل شد ولی پس از گذراندن مدت زمان کوتاه، در سانحه حمله هوایی هواپیماهای رژیم بعث عراق در تاریخ پنجم مرداد 1367 به همراه 18 نفر دیگر از همکارانش به شهادت رسید. برای آشنایی بیشتر با خصوصیات و ویژگی های اخلاقی و رفتاری شهید، مصاحبه ای با همسر شهید والامقام ملکی انجام داده‌ایم که آنچه در ادامه می خوانید ماحصل این گفتگوست.
   شهید از زبان همسر
فریده نادری، همسر شهید سرتیپ دوم پدافند نظامعلی ملکی هستم. وقتی در خصوص نحوه آشنایی و ازدواج با شهید از او می‌پرسم می گوید: «ماه رمضان‌ها من مسجد می‌رفتم و از برنامه های آنجا استفاده  می‌کردم. خواهر همسرم نیز به مسجد می‌آمد. آنجا چون مرا دیده بود و خوشش آمده بود لذا مرا برای ازدواج با برادرش در نظر گرفته و پیشنهاد داده بود. با اطلاع خانواده‌ها و هماهنگی‌های لازم، جهت خواستگاری به منزل ما آمدند و بعد از انجام توافقات لازم در 17 شهریور 1357 با همدیگر نامزد کردیم. محل خدمت شوهرم آن موقع، پدافند هوایی تبریز بود. او هر چند هفته یکبار به اراک می آمد و به ما سر می‌زد، بعد از چندماه که صلاحیت‌های امنیتی و حفاظتی برای ازدواج اخذ شد در 19 بهمن 57 عقد و عروسی کردیم. کمتر کسی را در خانه‌ها پیدا می کردی، اکثرا در تظاهرات انقلاب شرکت می‌کردند. مغازه‌ها بسته بود؛ حتی ما خرید وسایل عقدمان را نیز در منزل مغازه‌داران انجام می‌دادیم چون مغازه داران به جهت انقلاب و شلوغی‌های آن موقع، مغازه‌هایشان را بسته و وسایل آن را به خانه‌های خودشان برده بودند. حتی یادم هست که کت شلوار دامادی را در منزل یکی از مغازه‌دارها خریدیم.» از همسر شهید در خصوص اخلاق و رفتار و ویژگی‌های شخصیتی شهید ملکی پرسیدم، در جوابم با آرامش و متانت زایدالوصفی گفت:          «شخصیت آرام و با متانتی داشت. بسیار مهربان و صبور بود. وقتی علت ازدواجش را می پرسیدم به من   می‌گفت، می‌خواهم به سفارش پیامبر بزرگوار اسلام و ائمه معصومین(علیهم السلام) عمل کنم و با ازدواج دینم را کامل نمایم. چون تنها با ازدواج است که دینم کامل می‌شود. آقایی که قرار بود خطبه عقد ما را بخواند ساعت 7 شب از تظاهرات آمد؛ حتی تمام فامیل و مهمانها هم از تظاهرات آمدند. بعد از قرائت خطبه عقد و خوردن شیرینی و شام، پدرم هر آن چیزی که از شیرینی و شام اضافه مانده بود با خود به       خیابان‌های اطراف خانه‌مان بردند و در میان انقلابیون و مردمی که برای تظاهرات و جشن انقلاب در    خیابان‌ها بودند تقسیم کرد و به گونه‌ای می‌توانم بگویم جشن عروسی ما، با جشن پیروزی انقلاب مصادف شده بود و آغاز زندگی ما با آغاز انقلاب اسلامی همزمان و متبرک شد. بعد از یک ماه در 19 اسفند 59 جهت انجام ماه عسل به شهر مقدس مشهد رفتیم و بعد از سپری شدن ماه عسل برای شروع زندگی به تبریز رفتیم. خود شهید به صورت مجردی 4 سال در آنجا خدمت کرده بود ولی ادامه خدمت او با شرایط متاهلی 6 ماه بیشتر دوام نیاورد و از آنجا همسرم را به پدافند پایگاه هوایی همدان منتقل کردند. در آنجا 5 سال بودیم که خدا فرزند اولمان، صبا را به ما عنایت کرد. بعد از 5سال دوباره ما را به آبدانان منتقل کردند. سه سال در آنجا بودیم. بچه دوم ما مهسا در آنجا بدنیا آمد. روزگار سختی در آنجا داشتیم. شوهرم مدام در ماموریت بود. هواپیماهای عراقی مرتب آنجا را بمباران می‌کردند. دیوار صوتی می‌شکستند. ترس و وحشت و نگرانی همیشه در محیط منازل سازمانی حکم فرما بود. گهگاهی که مدت ماموریت همسرم طولانی می‌شد و من از این طولانی شدن ماموریتها نگران می‌شدم به ایستگاه رادار آبدانان که محل خدمت شوهرم بود زنگ می‌زدم و با فرمانده او، شهید اسدالله زمانی صحبت می‌کردم و از او خواهش می‌کردم که اجازه دهد که شوهرم به مرخصی و منزل بیاید و شهید زمانی مرتب مرا امید و دلداری می‌داد و می‌گفت: «ملکی پشت رادار نشسته و در حال شکار هواپیماهای بعثی عراق است.» دوتا بچه کوچک داشتم و تنهایی برایم مشکل بود. پانزده روز منزل و پانزده روز ماموریت در ایستگاه آبدانان و دزفول و حضور در عملیاتهای مقداد و والفجر8. یادم می‌آید وقتی از ماموریت به خانه می‌آمد اجازه نمی‌داد بچه‌ها به طرفش بروند و او را در آغوش بگیرند، چون می‌گفت من در مناطق عملیاتی شیمیایی تردد داشتم و لباسهایم تماما به مواد شیمیایی آلوده است؛ لذا بعد از عوض کردن لباس‌ها و حمام رفتن به کنار ما می‌آمد و بچه‌ها را در آغوش می‌گرفت. در هر صورت 3 سال تحمل سختی و مشکلات زندگی در آبدانان به سر رسید و ما را دوباره از آنجا به همدان منتقل کردند. انتقال شوهرم به همدان مصادف شد با قبولی در دانشگاه فرماندهی و ستاد ارتش، لذا او جهت طی دوره دافوس به تهران رفت و ما هم جهت دور ماندن از خطرات مناطق جنگی به منزل پدرم در اراک رفتیم. شهید بعد از مدت دو سال طی دوره دافوس به همدان رفت، ما همچنان در اراک بودیم. او بعد از مدت کوتاه از انتقالیش به همدان، با من تماس گرفت و گفت که خانه سازمانی گرفته و ما را به آنجا خواهد برد. ما هم خوشحال شدیم و آماده رفتن به همدان بودیم، در این شرایط خدا فرزند سوممان، نگار را هم به ما داد. حدود پانزده روز از انتقال و استقرار شوهرم در همدان و سایت رادار سوباشی نگذشته بود که آن سایت در 5 مرداد 1367 مورد حمله ناجوانمردانه هواپیماهای رژیم بعث عراق قرار گرفت و همسرم به همراه 18 نفر دیگر از همکارانش در آنجا به شهادت رسیدند. در آن زمان فرزند سوممان تازه به دنیا آمده بود و 10 روز بیشتر از تولدش نمی‌گذشت.
ویژگی های اخلاقی و رفتاری شهید
وقتی در خصوص ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری شهید از همسرش می پرسم، او در کمال آرامش و اطمینان خاطر می‌گوید: « من در طول عمرم، مردی به متانت، باوقاری، ادب و صبوری همسرم ندیده‌ام، حتی پدرم را با همه زحمت و محبت‌هایش نمی‌توانم با او مقایسه کنم. به نظر من خدا شهداء را گلچین کرد و بهترین افراد و بندگانش را انتخاب کرد و به پیش خود برد. فکر نمی‌کنم بندگانی به خوبی شهداء اکنون وجود داشته باشند. او در خصوص احترام به پدر و مادرش بسیار حساس بود و به من می‌گفت: «کسی که احترام پدر و مادرش را داشته باشد به همسر و فرزندانش و خانواده خودش نیز احترام خواهد گذاشت.» رفتارش با مردم نیز ستودنی بود. به همسایه‌ها و به همکارانش نیز احترام می‌گذاشت و صاحب خلق نیکو بود. در سر سفره یادم می‌آید وقتی یکی از بچه‌هایمان آب می‌خواست، مادرش می‌خواست از جایش بلند شود و آب بیاورد، او به مادرش اجازه نمی‌داد؛ حتی به من هم اجازه نمی داد و می‌گفت من خودم آب می‌آورم، جایگاه مادر و همسر پیش خدا عظیم و گرانمایه است.
خدا جواب او را خواهد داد
وقتی از رفتار و گفتار کسی ناراحت می‌شد به زبان چیزی نمی‌آورد و حتی جواب بدرفتاری و بدگفتاری دیگران را نمی داد و من چون متوجه ناراحتی او می‌شدم و در جریان اتفاق افتاده برای او قرار می‌گرفتم، به او می گفتم که تو چرا جواب رفتار و حرف ناشایست طرف مقابل را ندادی؟ و او در کمال طمانینه و آرامش می گفت:«خدا جواب او را خواهد داد.» نظام علی بسیار صبور بود. کینه و عقده کسی را به دل         نمی‌گرفت، خیلی خوب بود. من تا کنون شخصی به خوبی و بزرگ منشی او ندیده‌ام. بیشتر ملاحظه مرا   می‌کرد؛ مثلا اجازه نمی‌داد لباسهای نظامی‌اش را من بشورم، می‌گفت این لباس‌ها به مواد شیمیایی آلوده است و شما نباید دست به این لباس‌ها بزنید.
 
 
اعتقادات دینی و مذهبی شهید
انسان معتقدی بود. به نماز و مسائل اعتقادی اهمیت زیادی می‌داد. چون خودش در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بود. پدر و مادرش به شدت مذهبی بودند. سالهای قبل از شهادت به علت تغذیه‌های نامناسب در مناطق جنگی و عملیاتی به زخم معده و اثنی عشر مبتلا شده بود، لذا وقتی روزه می گرفت بسیار اذیت   می‌شد. جهت اخذ حکم شرعی برای گرفتن روزه و یا نگرفتن آن به محضر حضرت امام (ره) نامه نوشت و حضرت امام (ره) در جواب او فرمودند که روزه برا او واجب نیست.
خاطره ای از شهید
چند روزی به تولد فرزند سوممان، و چند هفته ای به شهادت همسرم نمانده بود که یک روز رو به من کرد و گفت: «همسر عزیز و مهربانم، من آگاه از شهادت خود شدم و من قطعا شهید می‌شم» و من از شنیدن این حرفهای شهید، اول بسیار تعجب کردم و وقتی دیدم جدی می‌گوید بسیار نگران و ناراحت شدم و به او  گفتم : «این حرفها چیه که می زنی؟! خدا نکنه» و او در جوابم گفت: «من مطمئنم که شهید خواهم شد و اگر این اتفاق مبارک افتاد تو در کمال آرامش و بدون هیچ دغدغه ای فرزندانمان را به مادرم بسپار و خود یک زندگی جدید برای خود تشکیل بده، خدا را خوش نمی آید که پا سوز من شوی!» و وقتی بعد از دو سه هفته این پیش‌بینی شهید درست از آب درآمد، فهمیدم که او با غیب در ارتباط بوده و قلب او از خزانه غیب خبر از آینده پیدا کرده بود و ناگاه آن چنان رفت که ما به گرد پایش هم نرسیدیم و به قول مولانا که گفت، آنرا که خبر شد،خبری باز نیامد. بی‌شک سروش غیبی به او خبر رسانده بود که زمان رفتن به بارگاه حضرت دوست و عرش الهی فرا رسیده است.
خبر شهادت
نظام تازه دوره دافوس را طی کرده بود و برای ادامه خدمت به یگان جدید یعنی همدان منتقل شده بود، از حضورش در سایت سوباشی یکی دو هفته بیشتر نمی‌گذشت. ما در طبقه دوم خانه پدرم در اراک زندگی  می‌کردیم، آن روز که اتفاق سوباشی افتاده بود سرهنگ صابری از پایگاه همدان به خانه ما زنگ زده بودند و به پدرم گفته بودند که سایت سوباشی را زده‌اند و پسر شما زخمی شده است، سریعا خود را به همدان برسانید. پدرم به همراه برادرم عازم همدان شده بودند و به مادرم گفته بودند که به من چیزی نگویند. وقتی من به طبقه پایین رفتم دیدم مادر تنها است، سراغ پدرم را از او گرفتم، گفت با هم دعوا کردیم و او از خانه بیرون رفته است و من به بالا برگشتم. وقتی بعد از چند ساعت دوباره به پیش مادرم رفتم دیدم که او  گوشه‌ای در اتاق نشسته و گریه می‌کند. هر چه از او خواستم علت گریه کردنش را بگوید قبول نکرد. شب برادرم به خانه آمد و رفت و آمد خواهر، برادرها و فامیل به خانه ما ادامه داشت. زن داداشم گریه می کرد وقتی علت گریه کردنش را می پرسیدم می گفت سرم شدید درد می کند. در این میان وقتی مادرم گفت:  « می‌گن سایت سوباشی رو زدند» و من با اطمینان و بدون هیچ مکثی گفتم: « نه فکر نمی‌کنم، اگه زده هم باشند ساختمان‌های سایت ضد بمب و موشکه و هیچ اتفاقی نمی‌افته، تازه نظام وقتی از سرکار بیاد خونه، زنگ می زنیم و ماجرارو ازش می پرسیم. مادرم گفت اگه نیومد چی؟ و من گفتم« من مطمئنم نظام از سرکار می‌آد.»
و ناگهان ساعت چهار و پنج بعد از ظهر در خانه باز شد و پدرم به همراه بردارهایم از همدان برگشتند . خواهر کوچکم به طرفم آمد و گفت که بدبخت شدی خواهر و در نهایت متوجه اتفاقی که افتاده بود شدم . نوزاد شیرخوار را از بغلم گرفتند و دیگر نفهمیدم که چی شد.
ادامه زندگی بعد از شهادت همسر
فقدان همسر نتوانسته در مسیر پیشرفت تحصیلی فرزندان شهید، خللی وارد نماید لذا با مواظبت‌ها و مراقبت‌ها و پیشگیری‌های مادرشان، دختر اول او لیسانس می گیرد ، دختر دوم خانواده در آلمان زندگی  می‌کند و تحصیل خود را در دوره فوق لیسانس ادامه می‌دهد و همسرش دکتر فیزیوتراپیست و دختر آخر خانواده در آمریکا زندگی می‌کند و در دانشگاه شیکاگو و در رشته ی معماری در دوره دکتری تحصیل     می‌کند و همسرش نیز در آن دانشگاه استاد است . وقتی از همسر شهید پرسیدم هدف شما از پیگیری تحصیلات و موفقیتهای تحصیلی فرزندان شهید چه بود؟ در جوابم گفت: « همسرم علاقه مند به پیشرفت تحصیلی بچه‌ها بود. یادم می آید دختر اولم در آن زمان کلاس اول بود. شهید در اوقات فراغت با او زبان انگلیسی کار می‌کرد و خیلی دوست داشت بچه‌ها به مدارج بالای عملی و تحصیلی برسند . من هم در ابتدای شهادت ایشون ، در سر مزارش به او قول دادم که بچه‌هایش را به مدارج بالای علمی برسانم و با کمک خداوند و تلاش خود بچه‌ها و پیگیری‌های من، این اتفاق خوش اکنون افتاده است.»
در ادامه از همسر شهید می‌خواهم که انتظار خود را از مردم و مسئولین به عنوان یک خانواده شهید بگوید و او با صراحت تمام می گوید: « هیچ انتظاری ندارم جزء احترام به خانواده معظم شهداء، جانبازان و ایثارگران، کسانی که از عزیزترین و گرامی‌ترین اعضای خانواده خود برای حفظ این کشور و استقلال کشور و بیرون راندن بیگانگان و متجاوزان گذشتند.  باید مردم و مسئولین قدرشناس و قدردان این عزیزان و خانواده‌های آنها باشند»
از برخی از مردم داغ ندیده و زجرنکشیده خواهش می‌کنم این همه نگویند فرزندان شهداء با سهمیه در دانشگاه‌ها پذیرش می‌شوند و درس می‌خوانند؛ در صورتی که خدا شاهد است فرزندان شهداء که در    دانشگاه‌ها درس می خوانند جزء درسخوان‌ترین، باهوش ترین و پرتلاش ترین دانشجویان دانشگاهها هستند. خواهش می‌کنم برخی با این گوشه‌کنایه‌ها و زخم‌زبانها، دل خانواده‌های شهداء و ایثارگران را نرنجانند . معدل دیپلم دختر اولیم 19.28 بود. در دبیرستان که دیگر سهمیه نیست و یا دختر سومم برای طی دوره دکتری مدارک خود را به چند دانشگاه معتبر در آمریکا فرستاده بود و یکی ار آن دانشگاهای ممتاز او را پذیرش کرده بودند و در آنجا کارکنان دانشگاه به همسر دخترم گفته بودند که چقدر همسرت درس خوانده است که توانسته در این دانشگاه قبول شود و دخترم رو به شوهرش کرده و گفته بود: «دیگه اینجا که سهمیه خانواده شهداء نبود که در قبولی من تاثیر داشته باشد» خانواده شهدا ء و ایثار گران فقط احترام   می خواهند ، توجه می‌خواهند ، سر زدن می خواهند ، خانواده شهداء می‌خواهند که فراموش نشوند . در  یادها باشند و بمانند.
نیروهای پدافند افتخار ما هستند
 در ادامه می پرسم که آیا رزمندگان پدافند هوایی ارتش اکنون می توانند ادامه دهنده راه شهیدان شما باشند و او با کمال اطمینان و افتخار می گوید: « البته که همینطور است و نیروهای پدافند افتخار ما هستند و من وقتی در تلویزیون تجهیزات رادار و ضد هوایی‌های پدافند را می بینم حسن اقتدار و وجد و سرور به من دست می‌دهد . وقتی از طرف امیر اسماعیلی، تندیس همسر شهیدم را برایمان آوردند به دخترم گفتم پدرتان هدیه و کادوی تولد نوه‌اش را فرستاده است و امیر اسماعیلی با این تندیس لطفی کرده بودند و بنده و تمامی خانواده‌های شهدای پدافند به وجود ایشان افتخار می‌کنیم .
شهید همچنان در میان ماست
در ادامه می پرسم آیا حضور معنوی شهید را بعد از شهادتشان احساس کرده‌اید و یا می‌کنید ؟ در جوابم  می‌گوید : «همراهی شهید با ما همراهی  آشکار و مبرهنی است، او تنها در یاد و خاطره ما نیست بلکه در کنار ما هم هست ، ما حضور او را در مراحل مختلف زندگی احساس می کنیم.»
دختر شهید می گوید « در دانشگاه قبول شده بودم که یک روز در خواب دیدم پدرم  در اتاقی که در حال نماز خواندن بودم به کنار پنجره آمد و گفت: دخترم  با دقت درس بخوان و تلاش کن و من هم مواظب تو هستم و به تو کمک خواهم کرد. مطمئنم در موفقیتهای من ، حمایتهای غیبی و معنوی پدرم تاثیر گذار بوده و هست»
وقتی دست من خالی بود
همسر شهید می‌گوید: « نزدیک ازدواج دختر اولم بود. برای تهیه جهیزیه دست و بالم خالی بود . بسیار ناراحت و نگران بودم . نمی خواستم دخترم احساس کمبود بکند. در این وضعیت بد روحی بودم که یک شب خواب همسرم را دیدم که وقتی متوجه نیاز مالی من شد وگفتم برای جهیزیه دخترمان پول نیاز دارم، دست در جیبش کرد و مبلغی پول به من داد و گفت: « اصلا نگران نباش، خدا همه چیز را جور می‌کند .»
وقتی گرفتاری و مشکلی در زندگی پیدا می‌کنم بلافاصله خواب شهید را می‌بینم و او مرا در خواب           راهنمایی می‌کند و هم به من دلداری می دهد . و این توجه شهید و همراهیش با من، همیشه  برایمان راهگشا بوده است.» دختر سومم تازه به دنیا آمده بود و 10روزه بود که پدرش شهید شد و هیچ ذهنیت و تصویری از پدرش ندارد، ولی مدام به ما می‌گوید که پدر همیشه به من در مشکلات و گرفتاری‌ها کمک و امداد رسانده است.
شهید سرتیپ دوم نظامعلی ملکی بعد از  یک عمر ایثارگری و فداکاری در پنجم مرداد 1367 در سایت رادار سوباشی به شهادت رسید و پیکر مطهرش را در مزار شهدای اراک به خاک سپردند. یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
 
 

 
 
امتیاز دهی